طارق

ستاره صبح

ستاره صبح

طارق
آخرین مطالب

۲۰ مطلب با موضوع «حکایات خواندنی» ثبت شده است

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت:

دلم می ‏خواهد تو را قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی،  بلکه حق مردم رعایت شود.

شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت می ‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای ( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت  و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت  و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می ‏گذشت. شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.

 شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت:  اى بنده ی خدا من می ‏دانم که ساعت مرگ من  فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد! تو اینجا بنشین  و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر  به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. و لیکن  چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر  هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا  چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى  زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه  خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى  رفت و از آنجا به کوچه ‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه  خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس  سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته، فردا صبح  زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم  که بعداً معلوم می شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار  رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن  شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى  عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب  دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم  چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب  را به خودشان اشتباه می فهمانند. شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟

 شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم  که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون  چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه  رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام،  کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ  در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر  تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین  فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار ده که هر  کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى  به زمین فرو رفت! حالا اجازه رمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد  شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت  به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف  رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند  تا به نمایندگى مردم آن حل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین  شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند: به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى  گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد  و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت:  به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد  و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود. چهارمى ‏گفت:

خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک  فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر  سینه ‏اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.

به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.  شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد.

عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت: بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم  می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم  و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجددا به حضور شاه  رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را  دیدید؟ شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟

شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.

شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟

 شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم  با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست  که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان  را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم!

شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی  احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت  بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

منبعhesamgentelman :

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۳ ، ۰۹:۰۴
محمد جواد جیگاره

شاعر شهید
     از یاران امام علی علیه السلام بود. نام کاملش نعیم بن عجلان بن نعمان بن عامر بن زریق انصاری خزرجی است. وی اصالتا اهل مدینه بود ولی ساکن کوفه و از طایفه ی «خزرج».نعیم شاعر بود و از دلاوران کوفی به شمار می رفت. دو برادرش، نعمان بن عجلان زرقی و نضر، از مدافعان و یاران حضرت علی بن ابیطالب در صفین شجاعت های فراوانی از خود  نشان دادند. هر سه برادر ذوق شاعری داشتند. نعمان و نضر در زمان امام حسن مجتبی علیه السلام از دنیا رفتند ولی نعیم در کوفه بود. زمانی که دانست امام حسین (ع) وارد عراق شده از کوفه برای یاری امام خود، حرکت کرد و در کربلا به سپاه حسینی پیوست. روز عاشورا، در اولین حمله همه جانبه ی لشگر عمر سعد، قبل از ظهر، نعیم بن عجلان نیز جزو سوارانی بود که به یاری امام شتافت و با اجازه از امام خود، به میدان جنگ رفت، جنگید و آن قدر از دشمنان کشت تا خودش شهید شد. نام او در زیارت  ناحیه مقدسه و زیارت رجبیه آمده است

منبع:http://tahoor.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۰۹
محمد جواد جیگاره

حجاج از اهالی بصره و از قبیله سعد بن تمیم بود. از جمله نامه هایی که امام حسین علیه السلام به مردم کوفه نوشتند نامه ای بود که به مسعود بن عمرو نوشتند. او نیز در پاسخِ نامه امام حسین علیه السلام نامه ای را بدست حجاج برای امام حسین علیه السلام می فرستد.

 در آن نامه آمده است: «اما بعد، ای پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نامه شما واصل و از مندرجات آن اطلاع حاصل شد. ما مطیع شما هستیم. خداوند زمین را از راهنمای خیر و دلیل راه حق خالی نمی گذارد. تو امروز حجت خدا بر خلق و ودیعه او در زمین و شاخه ای از درخت وجود احمدی هستی. به جانب ما پیش آی که گردنهای بنی تمیم برای فرمان تو خم گشته و در پیروی از فرمان تو از شتر تشنه در ورود به آب مطیع تر است». حجاج پس از رساندن این نامه همچنان در رکاب امام حسین علیه السلام بود تا در روز عاشورا به فیض بزرگ شهادت نائل آمد.

نام حجاج بن بدر السعدی در زیارات

برخى هم نام او را حجاج بن بدر گفته اند. نامش در زیارت ناحیه مقدسه نیز آمده است. در زیارت قائمیه وی را حجاج بن زید سعدی دانسته، فرماید: السلام علی الحجاج بن زید السعدی - عسقلانی در اصابه گوید: وی حجاج بن زید بن جبلة بن مرداس بن عبد قیس بن مسلمة بن عامر بن عبید سعدی بصراوی است تمیمی و یکی از صحابه است، والدش زید بن جبله از اشراف اسلام است.

منبع:http://wiki.ahlolbait.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۴۹
محمد جواد جیگاره

روزی بهلول بر هارون وارد شد. خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نماید .

بدین لحاظ از بهلول سوال نمود :اگر کسی انگور خورد حرام است؟

بهلول جواب داد نه .

خلیفه گفت :بعد از خوردن انگور آب هم بالای آن خورد چه طور است؟ بهلول جواب داد :اشکالی ندارد .

باز خلیفه گفت بعد از خوردن انگور و آب مدتی هم در آفتاب نشیند؟ بهلول گفت: بازهم اشکالی ندارد.

خلیفه گفت:پسچطور همین انگور و آب را اگر مدتی در آفتاب گذارند حرام است؟

 بهلول جواب داد اگر قدری خاک بر سر انسان ریزند آیا به او صدمه می رساند ؟

خلیفه جواب داد :نه .

 بهلول گفت :بعد از آن هم مقداری آب بر سر انسان ریزند صدمه می رساند؟

خلیفه جواب داد :نه .

 بهلول گفت :اگر همین آب و خاک را به هم مخلوط نمایند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنند صدمه می رسد یا نه؟

خلیفه : البته سر انسان می شکند .

بهلول گفت چنانکه از ترکیب آب و خاک سر آدم می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیب آب وانگور هم متاعی بدست می آید که از خوردن آن صدمه های فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آن حد لازم دارد. خلیفه از جواب بهلول متحیر و دستور داد تا بساط شراب را بردارند .

منبع : http://bohlool98.persianblog.ir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۰۴
محمد جواد جیگاره

به گزارش فرهنگ نیوز : مرجع فقید و عارف بزرگ، مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهاءالدینی، در خصوص فضائل حدیث شریف کساء فرموده اند:
برای رهایی از مشکلات راه‌هایی است که بهترین آنها را خود ما حس کرده‌ایم و به کمک آنها به حاجت‌هایمان رسیده‌ایم که چهار چیز است: نذر کردن گوسفند برای فقرا، خواندن حدیث ...کساء به طور پی در پی، پرداختن صدقه و ختم صلوات. 

آنگاه که هواپیماهای دشمن شهرهای ایران را بمباران می‌کرد، امام جمعه درود خدمت آقا (آیت‌الله بهاءالدینی) رسیده، حملات بسیار دشمن را مطرح کرد.
آقا دستور قرائت «حدیث کساء» را می‌فرمایند. چندی بعد خبر آوردند که هواپیماها می‌آیند و تنها شهر را دور زده، از منطقه خارج می‌شوند. تا این که یک روز هواپیمای دشمن هنگام حمله به شهرستان بروجرد مورد اصابت نیروهای اسلام قرار می‌گیرد. خلبان هواپیما با چتر خود را نجات می دهد و پس از اسارت می‌گوید:

«مأموریت من انهدام کارخانه سیمان درود بود، ولی وقتی نزدیک شهرستان می‌شدم هر چه نگاه به پایین می‌انداختم جز آب چیز دیگری از مردم و یا کارخانه نمی‌دیدم».

منبع : عقیق

دانلود حدیث کسا یا صدای آقای مهدی سماواتی (منبع : http://www.emadionline.com )

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۴۷
محمد جواد جیگاره

     وهب بن ورد نقل مى کند: روزى شیطان در برابر یحیى بن زکریا نمایان گشت و گفت : یا یحیى ! مى خواهم اندرزتان دهم . فرمود: به نصحیت تو احتیاج ندارم ، ولکن مرا از بنى آدم خبر بده که در پیش توچگونه اند؟ ابلیس عرض کرد: بنى آدم در پیش من بر سه گونه اند:
1- طایفه اول مؤمنان مى باشند که سخت ترین افرادند همیشه آنها را وسوسه مى کنیم تا به گناه آلوده کنم و از راه منصرف شوند. بعد از آن متوجه مى شوند که کار اشتباهى انجام داده اند. (مانند زمانى که واعظى به منبر مى رود و مردم را پند مى دهد، آیات توبه را براىآنان مى خواند و آنها فورا عوض مى شوند. در این زمان - توبه و استغفار مى نمایند،از گناه دست مى کشند) نمى توانم در رابطه با آنان کارى از پیش ببریم ، فقط ناراحتىو زحمت ما از این طایفه است .
2- طایفه دوم کسانى هستند که در اختیار ما و به فرمان ما تسلیم مى باشند. آنها را مانند توپى که در دست کودکان شما است و به هر طرف پرت مى کنند، همان طور آنان در دست ما هستند و به هر جا و هر گناه و فساد و فحشا که بخواهیم مى کشانیم . آنها براى ما زحمتى ندارند، لازم نیست براى آنها وقت صرف کنیم، حتى خود آنان بدون این که ما دستورى بدهیم ، اجرا کننده اند.
3- طایفه سوم مانند شما پیامبران و اولیاءالله و مؤمنین حقیقى مى باشند که حرف و وسوسه ما درآنان اثر ندارد؛ چون این را مى دانیم ، زحمت به خود نمى دهیم ، دنبال آنان نمى رویم، از اول از ایشان ماءیوس هستیم و در نتیجه از دست آنان راحتیم .

منبع : بحار ، ج63 ، ص 265

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۱۳
محمد جواد جیگاره

       نام دیگر شیث بن آدم، هبة الله است. او فرزند و جانشین حضرت آدم بود. حضرت شیث سومین فرزند حضرت آدم بوده است. حضرت آدم حدود ۳۴ فرزند داشته است که هابیل و قابیل از اولین فرزندان این پیامبر بزرگوار بوده اند. در روایتی از امام محمد باقر (ع) آمده است: آدم (ع) بعد از کشته شدن هابیل، بسیار گریست و به درگاه خداوند شکوه کرد. خداوند به او وعده پسری داد تا جای هابیل را بگیرد. آن گاه به او فرزندی عطا کرد که آدم او را شیث نام گذاشت. خداوند به آدم وحی کرد که: «این پسر بخششی است از جانب پروردگارت، پس نام او را «هبة الله» بگذار.» و آدم (ع) نیز چنین کرد. آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب نمود.
       حضرت آدم (ع) پس از حدود هزار سال از جهان برفت و شیث را وصى خود گردانید. قابیل که از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده. او را تهدید کرد و گفت: سبب این که من برادرت هابیل را کشتم، همین بود که او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن که فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نکنند، من او را کشتم. اکنون تو نیز اگر جایى اظهار کنى که مقام وصایت پدر به تو رسیده، تو را نیز خواهم کشت و همان گونه که ابن اثیر و طبرى نقل کرده اند و در احادیث نیز آمده، خود آدم نیز به شیث سفارش کرد که علم خود و مقام وصایت را که پدر بدو داده بود از قابیل پنهان دارد مبادا همان گونه که او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او بر آید. به همین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیه به سر مى برد. خداوند تعالی شیث را به پیامبری برگزید و پنجاه صحیفه بر وی نازل کرد تا به وسیله آنها مردم زمان خود را که همگی از نوه ها و نوادگان آدم ابوالبشر (ع) بودند به توحید و یگانگی خدا دعوت نماید. مسعودى گفته است که بیست و نه صحیفه بر شیث نازل شد که در آن ها تهلیل و تسبیح بود. برخی گفته اند: اولین کسى که بعد از رحلت آدم (ع) به مقام شامخ پیامبرى نائل آمد، شیث (هبة الله) بود. او وصى و جانشین آدم شد و امانت هاى الهى و صحیفه هایى که جانب خداوند نازل شده و جمعا بیست و یک صحیفه بود، دریافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعالیم و هدایت و راهنمایى فرزندان آدم که رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشکیل می دادند کمر بست. از میان آثار به جاى مانده از آن صحیفه ها، این صحیفه است که خداوند به آدم وحى فرستاد که؛ من تمام نیکى ها و سعادت ها را در چهار کلمه براى تو بیان می کنم. آدم پرسید: آن چهار کلمه کدامند؟ خطاب آمد: کلمه اول از آن من، کلمه دوم از آن تو، کلمه سوم میان من و تو و کلمه چهارم میان تو و مردم. آنکه از آن من است اینست که مرا بپرستى و شریکى براى من قرار ندهى. آنکه از آن تو است آنکه در برابر کارهایى که مى کنى، آنچه را که بیش از هر چیز به آن نیازمندى، به تو پاداش دهم. آنکه میان من و تو است: از تو دعا کردن و خواستن و از من اجابت و پذیرفتن و بالاخره آنکه میان تو و بندگان من است این است که: براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى. آدم پس از گذرانیدن عمرى طولانى، احساس کسالت و ناتوانى کرد. به فرزندش شیث گفت: پسرم، زمان مرگ من نزدیک شده و اینک من مریض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده که تو را وصى خود قرار دهم و ودیعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم، اینک وصیت نامه من که شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند می باشد، زیر سر من است. وقتى من از دنیا رفتم آن را بردار و کسى را نیز از آن مطلع مکن. در وصیت نامه من تمام مسائلى که به آن نیازمند شوى، چه در امور دینى و چه در مسائل دنیوى ثبت و ضبط شده است. پسرم، در این لحظات که بیمارى و رنج بر من غلبه کرده، میل دارم از میوه هاى بهشتى، تناول کنم. از دامنه کوه بالا برو و هر یک از فرشتگان را دیدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مریض است و از شما میخواهد کمى از میوه هاى بهشتى براى او هدیه بفرستید. شیث به ارتفاع کوهستانى که در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، میوه اى به دست آورد. در بین راه جبرئیل را با گروهى از فرشتگان دید، جبرئیل بر او سلام کرد و پرسید: کجا میروى؟ گفت: پدرم مریض شده و از من خواسته است مقدارى از میوه هاى بهشتى، از فرشتگان به رسم هدیه بگیرم و اینک براى این منظور به کوه آمده ام. جبرئیل گفت: خداوند به تو صبر و اجر عنایت کند پدرت چشم از جهان پوشید و به عالم ابدى پیوست. آنگاه همگى کنار جسد آدم آمدند. فرشتگان به فرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند. شیث جلو ایستاد و نمازى با پنج تکبیر، به همان شیوه اى که خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت، بر جنازه آدم خواند. سپس جنازه او را طبق راهنمایى جبرئیل، با احترام و تجلیل فراوان به خاک سپردند و شیث در غم از دست دادن پدر بیتابى می کرد. جبرئیل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظیفه پیامبرى تشویق نمود. می گویند حضرت شیث (ع) 912 سال زندگی کرد. محل تبلیغ وی مکه معظمه بود و مطالب صحیفه ها را که دلایل خداشناسی، فرایض و احکام و سنن و حدود الهی بود برای فرزندان آدم می خواند. وی سرانجام در مکه درگذشت و در کوه ابوقبیس به خاک سپرده شد. برخی نیز گفته اند: مزار حضرت شیث (ع) از فرزندان حضرت آدم (ع) در شهر بلخ می باشد.

منبع : دائره المعارف طهور

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۰۷
محمد جواد جیگاره

       غلام سیاه ابوذر غفاری که در کربلا به شهادت رسید.جون بن حوی پس از شهادت ‏مولایش ابوذر، به مدینه برگشت و در خدمت اهل بیت درآمد.ابتدا خدمت ‏امیر المؤمنین‏ «ع‏» بود.سپس در خدمت امام حسن و امام حسین‏ «ع‏» و بالاخره در خدمت ‏امام سجاد «ع‏» بود.در سفر کربلا، از مدینه همراه امام تا مکه و از آنجا به کربلا آمد.چون به ‏اسلحه‏سازی و اسلحه‏شناسی آشنا بود، به نقل ابن اثیر و طبری، شب عاشورا هم در کربلابه کار اصلاح سلاحها اشتغال داشت.با آنکه سن او زیاد بود، ولی روز عاشورا ازسید الشهدا «ع‏» اذن میدان طلبید.امام او را رخصت داد تا برود و آزادش کرد.ولی او بااصرار، می‏خواست در روزهای شادی و غم و راحت و رنج، از خاندان پیامبر جدا نشود. به امام حسین‏ «ع‏» عرض کرد: گر چه نسبم پست و بویم ناخوش و چهره‏ام سیاه است، ولی‏ می‏خواهم به بهشت روم و شرافت‏یابم و روسفید شوم.از شما جدا نمی‏شوم تا خون ‏سیاهم با خونهای شما آمیخته شود.پس از نبرد، وقتی بر زمین افتاد، امام خود را به بالین او رساند و چنین دعا کرد: خدایا!رویش را سفید و بویش را معطر کن و او را با نیکان ‏محشور گردان‏ «اللهم بیض وجهه و طیب ریحه و احشره مع الابرار و عرف بینه و بین محمدو آل محمد»

بقیه در ادامه مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۴۹
محمد جواد جیگاره

     امام صادق (ع)می فرمود : همین که حضرت حسین (ع) متولد شد ، جبرئیل به فرمان خداوند تبارک و تعالی با هزار فرشته جهت جهت تهنیت و تبریک به محضر رسول خدا (ص) شرفیاب شد . در هنگام نزول ، از جزیره ای در وسط دریا گذر نمود که فرشته ای به نام «فطرس» که خود از  حاملان عرش الهی بود ؛ به خاطر تخلف از امر پروردگار ، بال هایش شکسته و به صورت تبعید در آن جزیره زندگی می کرد ، بر خورد . ( فطرس حدود  700 سال در تبعید گاه عبادت پروردگار را بجا آورده بود )

فطرس به جبرئیل عرض کرد :

کجا می روی ؟

     گفت : خداوند تبارک و تعالی نعمتی به حضرت محمد (ص) کرامت فرموده و من مامور شده ام که از طرف پروردگار و خودم به او تبریک بگویم .

     فطرس گفت : جبرئیل مرا هم با خود ببر شاید که رسول خدا (ص) برای من دعا کند و مشمول عفو و رحمت خداوند قرار گیرم .

    جبرئیل پذیرفت و او را با خود برداشت و همینکه به خدمت رسول خدا (ص) رسید ، ضمن عرض تبریک و تهنیت درباره تولد حسین (ع) شرح حال فطرس را برای پیامبر (ص) بیان کرد .

      پیامبر (ص) فرمودند : به او بگو که خود را به این مولود مبارک بمالد و به مکان خود بازگردد .

      فطرس خویشتن را به امام حسین (ع) مالید و سلامتی را بازیافت و این کلمات را گفت و بالا رفت :

ای رسول خدا (ص) به همین زودی امت تو این نوزاد را به شهادت می رسانند و من به جهت این نعمتی که از جانب او به من رسید به این صورت تلافی خواهم نمود که هرکس حضرت حسین (ع) را زیارت کند و یا سلام و صلوات بر او بفرستد ، آن را به آن حضرت خواهم رساند .   

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۳۳
محمد جواد جیگاره

      آورده اند هارون الرشید از نظر قدرت ، موقعیتى عظیم بدست آورد و پس از آنکه پایه هاى حکومت خود را تثبیت نمود به سراغ کسانى که از ناحیه آنها احساس خطر مى نمود، رفت و آنان را یکى پس از دیگرى از بین برد. یاران امام وقتی شرایط راسخت دیدند به امام صادق نامه نوشتند وازایشان کمک خواستند امام درنامه ای برای اینکه جاسوسان هارون متوجه نشوند فقط یک حرف نوشت وآن حرف هم (ج) یا همان جیم بود.وقتی نامه به دست یاران امام صادق علیه السلام رسید .آنها هریک برداشتی ازحرف (ج) کردند وهمه نیزنجات پیداکردند-عده ای گفتند منظور امام ازحرف (جیم)جلای وطن است پس ازآن محل رفتند ودردیار دیگری زندگی کردند-عده ای منظور امام راجبل دانستند ،پس ازآن محل به کوهها پناه بردند-عده ای نیزخود رابه جنون زدند که مشهور ترینشان بهلول بود اسم اصلی او «وهب بن عمرو صیرفی کوفی» است، در قرن دوم هجری در شهر کوفه متولد شد.وی به روایتی برادر مادری هارون الرشید(خلیفه عباسی) و به روایتی پسرعموی او بود.واژه بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است. اوباتظاهر به دیوانگی حکومت هارون رابه تمسخر می گرفت وبه یاری مظلومان می پرداخت واوامر امام راانجام می داد. او در سال 190 هجری قمری در گذشت و مقبره او در بغداد است.

منبع : http://yadoon.persianblog.ir و http://bohlool98.persianblog.ir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۵۷
محمد جواد جیگاره