طارق

ستاره صبح

ستاره صبح

طارق
آخرین مطالب

۸ مطلب با موضوع «داستان های معصومین» ثبت شده است

  روزی عمر به علی (ع) گفت: در داوری شتاب می کنی. علی (ع) در همان لحظه کف دستش را گشود و به عمر فرمود: چند انگشت در این دست است؟ عمر گفت: ۵ انگشت. علی (ع) فرمود: در پاسخ شتاب کردی. عمر گفت: نیاز به تامل نداشت. در نگاه اول آشکار بود که دارای ۵ انگشت هستی. علی (ع) فرمود: من نیز در حکم در مورد آنچه برایم آشکار است شتاب می کنم .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۳۲
محمد جواد جیگاره

     عبدالرّحمن بن حجّاج  مى گوید: از ابن ابى لیلى شنیدم که مى گفت : امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در حادثه اى قضاوت عجیبى کرد که بى سابقه است و آن اینکه :دو نفر مرد در مسافرت ، با هم رفیق شدند، هنگام غذا در محلى نشستند تا غذا بخورند، یکى از آنان پنج قرص نان از سفره خود بیرون آورد و دیگرى سه قرص نان ، در آن هنگام مردى از آنجا عبور مى کرد او را دعوت به خوردن غذا کردند، او نیز کنار سفره آنان نشست و از آن غذا خوردند، مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظى ، هشت درهم به آنان داد و گفت : این هشت درهم را به جاى آنچه خوردم به شما دادم و از آنجا رفت ، آن دو نفر در تقسیم پول نزاع کردند، صاحب سه نان مى گفت : نصف هشت درهم مال من است و نصف آن مال تو. ولى صاحب پنج نان مى گفت : پنج درهم آن مال من است و سه درهم آن مال تو است . آنان نزاع و کشمکش ‍ خود را نزد على (علیه السلام ) آوردند و داورى را به او واگذار نمودند. على (علیه السلام ) به آنان فرمود:نزاع و کشمکش در اینگونه امور، از فرومایگى و پستى است ، صلح و سازش بهتر است ، بروید سازش کنید.صاحب سه نان گفت :من راضى نمى شوم مگر به آنچه حقیقت است و شما در این باره قضاوت به حق کنید.امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:اکنون که تو حاضر به سازش نیستى و حقیقت را مى خواهى ، بدانکه حق تو از آن هشت درهم ، یک درهم است .او گفت :سبحان اللّه ! چطور، حقیقت اینگونه است ؟!.حضرت على (علیه السلام ) فرمود:اکنون بشنو تا توضیح دهم : آیا تو صاحب سه نان نبودى ؟.او گفت : چرا من صاحب سه نان هستم.على (علیه السلام ) فرمود:رفیق تو صاحب پنج نان است ؟.او گفت : آرى . على (علیه السلام ) فرمود:بنابراین ، این هشت نان ، 24 قسمت (با توجّه به سه نفر خورنده ) مى شود  تو (صاحب سه نان ( هشت قسمت نانها را خورده اى و رفیق تو نیز هشت قسمت را خورده و مهمان نیز هشت قسمت را خورده است و چون آن مهمان هشت درهم به شما دو نفر داده ، هفت درهم آن مال رفیق تو (صاحب پنج نان ) است و یک درهم آن مال تو (صاحب سه نان ) است .آن دو مرد در حالى که حقیقت مطلب را دریافتند، از محضر على (علیه السلام ) رفتند .

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۳۱
محمد جواد جیگاره

     امام صادق (ع)می فرمود : همین که حضرت حسین (ع) متولد شد ، جبرئیل به فرمان خداوند تبارک و تعالی با هزار فرشته جهت جهت تهنیت و تبریک به محضر رسول خدا (ص) شرفیاب شد . در هنگام نزول ، از جزیره ای در وسط دریا گذر نمود که فرشته ای به نام «فطرس» که خود از  حاملان عرش الهی بود ؛ به خاطر تخلف از امر پروردگار ، بال هایش شکسته و به صورت تبعید در آن جزیره زندگی می کرد ، بر خورد . ( فطرس حدود  700 سال در تبعید گاه عبادت پروردگار را بجا آورده بود )

فطرس به جبرئیل عرض کرد :

کجا می روی ؟

     گفت : خداوند تبارک و تعالی نعمتی به حضرت محمد (ص) کرامت فرموده و من مامور شده ام که از طرف پروردگار و خودم به او تبریک بگویم .

     فطرس گفت : جبرئیل مرا هم با خود ببر شاید که رسول خدا (ص) برای من دعا کند و مشمول عفو و رحمت خداوند قرار گیرم .

    جبرئیل پذیرفت و او را با خود برداشت و همینکه به خدمت رسول خدا (ص) رسید ، ضمن عرض تبریک و تهنیت درباره تولد حسین (ع) شرح حال فطرس را برای پیامبر (ص) بیان کرد .

      پیامبر (ص) فرمودند : به او بگو که خود را به این مولود مبارک بمالد و به مکان خود بازگردد .

      فطرس خویشتن را به امام حسین (ع) مالید و سلامتی را بازیافت و این کلمات را گفت و بالا رفت :

ای رسول خدا (ص) به همین زودی امت تو این نوزاد را به شهادت می رسانند و من به جهت این نعمتی که از جانب او به من رسید به این صورت تلافی خواهم نمود که هرکس حضرت حسین (ع) را زیارت کند و یا سلام و صلوات بر او بفرستد ، آن را به آن حضرت خواهم رساند .   

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۳۳
محمد جواد جیگاره

 به نام حق

در زمان امامت حضرت علی (ع) ، روزی نامه ای از جانب حاکم روم به شام رفت تا شاید معاویه بتواند به سوالات درون نامه پاسخ دهد . در یکی از آن سوالات از مفهوم لا شئ سوال شده بود . معاویه از پاسخ گفتن به این سوال درماند ، پس چاره را در پیشنهاد  عمروعاص یافتند که کسی را به کوفه بفرستند تا اسبی را به قیمت لاشئ به حضرت علی (ع) بفروشند تا از این راه مفهوم لاشئ را دریابند .

پس سواری به کوفه رفت و در آنجا بانگ برآورد که : من این اسب خوب و قوی را به لاشئ میفروشم ، خریدار کیست ؟

حضرت علی (ع) به یکی از یارانشان فرمودند که بگو من خریدارم .

پس امام (ع) سوار را به بیابان بردند و در آنجا سراب را به او نشان دادند و فرمودند به معاویه بگو که این لاشئ است ،  از اینجا آب و آبادی به نظر می آید اما اگر کمی جلو تر روی خواهی دید که هیچ نبوده است . پس امام (ع) اسب را به لاشئ خریدند .

جواب به روم رفت و پاسخش از روم بازگشت که در آن اینطور نوشته شده بود : این جواب از غیر شام رسیده است .

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۳
محمد جواد جیگاره
  هوا تاریک بود. باران می‌بارید. باد تندی می‌وزید. سرمای سوزناک زمستانی طاقت را از بین می‌برد. از شدت سرما بدنم می‌لرزید. دندان‌هایم به هم می‌خوردند. در آن سرمای سوزان هیچ کس نبود. به هر سو نگاه می‌کردم جز کوچه‌های تاریک، هیچ کس و هیچ چیز را نمی‌دیدم.

     هراس سراسر وجودم را گرفته بود. نگران بودم. نگران از این‌که کارم بی نتیجه بماند.

     کنار در مسجد نشستم. آتشی روشن کردم تا با آن مقداری قهوه درست کنم. در فکر فرو رفتم: « چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه آمدم، این همه رنج و سختی را تحمل نمودم، بار خوف و ترس را حمل نمودم، اما او نیامد! تنها یأس و پشیمانی برایم باقی ماند »

     در این فکرها فرو رفته بودم که با صدای پایی به خود آمدم . . . .

بقیه در ادامه مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۰۴:۰۲
محمد جواد جیگاره

ابو جعفر طبرى به نقل از داود رقّى حکایت کند:

روزى وارد شهر مدینه شدم و منزل امام جعفر صادق علیه السلام رفتم به حضرتش سلام کرده و با حالت گریه نشستم ، حضرت فرمود: چرا گریان هستى ؟

 عرض کردم : اى پسر رسول خدا! عدّه اى به ما زخم زبان مى زنند و مى گویند: شما شیعه ها هیچ برترى بر ما ندارید و با دیگران یکسان مى باشید.

حضرت فرمود: آن ها از رحمت خدا محروم هستند و دروغ گو مى باشند.

سپس امام علیه السلام از جاى خود برخاست و پاى مبارک خود را بر زمین سائید و اظهار نمود: به قدرت و اذن خداوند تبارک و تعالى ایجاد شو، پس ‍ ناگهان یک کشتى قرمز رنگ نمایان گردید؛ و در وسط آن درّى سفید رنگ و بر بالاى کشتى پرچمى سبز وجود داشت که روى آن نوشته بود:

 ))لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه ، علىّ ولىّ اللّه ، یقتل القائم الا عداء، و یبعث المؤ منون ، ینصره اللّه )) یعنى ؛ نیست خدائى جز خداى یکتا، محمّد رسول خدا، علىّ ولى خداست ، قائم آل محمّد علیهم السلام دشمنان را هلاک و نابود مى گرداند و خداوند او را به وسیله ملائکه یارى مى نماید.

در همین بین متوجه شدم که چهار صندلى درون کشتى وجود دارد، که از انواع جواهرات ساخته شده بود، پس امام صادق علیه السلام روى یکى از صندلى ها نشست و دو فرزندش حضرت موسى کاظم و اسماعیل را کنار خود نشانید؛ و به من فرمود: تو هم بنشین . چون همگى روى صندلى ها نشستیم ؛ به کشتى خطاب کرد و فرمود: به امر خداوند متعال حرکت کن .

پس کشتى در میان آب دریائى که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر بود، حرکت کرد تا رسیدیم به سلسله کوه هائى که از دُرّ و یاقوت بود؛ و سپس به جزیره اى برخوردیم که وسط آن چندین قبّه و گنبد سفید وجود داشت و ملائکه الهى در آن جا تجمّع کرده بودند.

هنگامى که نزدیک آن ها رسیدیم با صداى بلند گفتند: یاابن رسول الّله ! خوش آمدى .

بعد از آن ، حضرت فرمود: این گنبدها و قبّه ها مربوط به آل محمّد، از ذریّه حضرت رسول صلوات الّله علیهم است ، که هر زمان یکى از آن ها رحلت نماید، وارد یکى از این ساختمان ها خواهد شد تا مدّت زمانى را که خداوند متعال تعیین و در قرآن بیان نموده است :

ثمّرددنالکم الکرّة علیهم واءمددناکم با موال وبنین وجعلناکم اءکثرنفیرا ؛ یعنى ؛ شما اهل بیت رسالت را مرتبه اى دیگر به عالم دنیا باز مى گردانیم ... .

و بعد از آن ، دست مبارک خود را درون آب دریا کرد و مقدارى درّ و یاقوت بیرون آورد و به من فرمود: اى داود! چنانچه طالب دنیا هستى این جواهرات را بگیر.

عرضه داشتم : یاابن رسول الله ! من به دنیا رغبت و علاقه اى ندارم ، پس ‍ آن ها را به دریا ریخت و سپس مقدارى از شن هاى کف دریا را بیرون آورد که از مُشک و عَنبر خوشبوتر بود؛ و چون همگى ، آن را استشمام کردیم به دریا ریخت ؛ و بعد از آن فرمود: برخیزید تا به امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب ، ابو محمّد حسن بن على ، ابو عبدالله حسین بن علىّ، ابو محمّد علىّ بن الحسین و ابو جعفر محمّد ابن علىّ سلام کنیم .

پس به امر حضرت برخاستیم و حرکت کردیم تا به گنبدى در میان گنبدها رسیدیم و حضرت پرده اى را که آویزان بود بلند نمود پس امیرالمؤ منین امام علىّ علیه السلام را مشاهده کردیم که در آنجا نشسته بود، بر حضرتش سلام کردیم .

سپس وارد قبّه اى دیگر شدیم و امام حسن مجتبى علیه السلام را دیدیم و سلام کردیم ، تا پنج گنبد و قبّه رفتیم و در هر یک امامى حضور داشت تا آخر، که امام محمّد باقر علیه السلام بود و بر یکایک ایشان سلام کردیم .

بعد از آن ، حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم فرمود: به سمت راست جزیره نگاه کنید، همین که نظر کردیم چند قبّه دیگر را دیدیم که بدون پرده بود، پس عرضه داشتم : یاابن رسول الله ! چطور این قبّه ها بدون پرده است ؟!

در پاسخ اظهار نمود: این ها براى من و دیگر امامان بعد از من خواهد بود؛ و سپس فرمود: به میان جزیره توجّه نمائید؛ و چون دقّت کردیم گنبدى رفیع و بلندتر از دیگر قبّه ها را دیدیم که وسط آن تختى قرار داشت .

بعد از آن امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: این قبّه مخصوص قائم آل محمّد علیهم السلام است ؛ و سپس فرمود: آماده باشید تا بازگردیم ، و کشتى را مخاطب قرار داد و فرمود: به قدرت و امر خداوند متعال حرکت کن ، پس ناگهان بعد از لحظاتى در همان محلّ قرار گرفتیم .

منبع : www.aviny.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۰۴:۱۷
محمد جواد جیگاره

      مردم کوفه در مسجد جمع شده بودند . حضرت علی (ع) بعد ار خواندن خطبه ای برای آن ها فرمودند : قبل از این که مرا از دست بدهید از من سوال کنید . این اولین بار نبود که امیرالمومنین حضرت علی (ع) این جمله را می گفتند . ناگهان پیرمردی با چهره روحانی از آخر مسجد بلند شد و مقابل حضرت علی (ع) ایستاد و سوال کرد . . .

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۲ ، ۰۶:۲۸
محمد جواد جیگاره

حکایت اسبی که مردی را لگد زده و او را کشته :

در بحار الانور از کتاب قصص الانبیا نقل کرده که شیخ صدوق از ابو موسی اسدی از نخعی از ابراهیم بن حکم از عمروبن خبیص از حضرت باقر (ع)روایت کرده که : آن حضرت فرمود که رسول خدا علی (ع)را به یمن فرستاده بودند و در آنجا اسبی از مردی گریخته بود و می دوید در اثنای دویدن لگد انداخته مردی را بکشت. اولیای مقتول صاحب اسب را گرفته به نزد حضرت علی(ع)آوردند .صاحب اسب اقامه شهود کرد که اسب او از خانه گریخته است و آن مرد را لگد زده.

حضرت علی (ع)فرمود : دیه مقتول بر صاحب اسب نیست .اولیای مقتول از یمن بیرون آمده و نزد رسول خدا آمدند .عرض کردند : یا رسول الله علی (ع)به ما ستم کرده و خون کشته ما را باطل ساخته است .رسول خدا فرمودند علی ستمکار نیست و برای ظلم کردن آفریده نشده زیرا که ولایت مخصوص علی است پس از من و حکم حکم اوست و قول ، قول اوست رد نمی کند ولایت و قول و حکم او را مگر کسی که کافر باشد و رضا نمی گردد و خشنود نمی شود به ولایت و قول و حکم او مگر کسی که مومن باشد و چون اهل یمن فرمایش رسول خدا را در باره علی (ع)شنیدند عرض کردند یا رسول الله ما بحکم علی راضی شدیم و قول او را پسندیدیم.

رسول خدا فرمودند:این راضی شدن شما به حکم علی(ع)توبه شما است از آنچه که گفتید .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۰۵
محمد جواد جیگاره